رضا قليخان هدايت
877
مجمع الفصحاء ( فارسي )
به روز نيك كسان گفت غم مخور زنهار * بسا كسا كه به روز تو آرزومند است در ضعف پيرى و حسرت جوانى گفته مرا بسود و فروريخت هرچه دندان بود * نبود دندان لا بل چراغ تابان بود سپيد سيمرده بود و در و مرجان بود * ستارهء سحرى بود و قطره باران بود يكى نماند كنون بل همه بسود و بريخت * چه نحس بود همانا كه نحس كيوان بود نه نحس كيوان بود و نه روزگار دراز * چه بود منت بگويم قضاى يزدان بود همىندانى اى آفتاب غاليهموى * كه حال بنده از اين پيش بر چه سامان بود شد آن زمانه كه رويش بسان ديبا بود * شد آن زمانه كه مويش به رنگ قطران بود دو زلف چوگان بازش همىنمود به روى * نديدى او را آنگه كه زلف چوگان بود نبيذ روشن و ديدار خوب و روى لطيف * كجا گران بد زى من هماره ارزان بود دلم خزانهء پرگنج بود و گنج سخن * نشان نامهء ما مهر و شعر عنوان بود بسا دلا كه بسان حرير كرده به شعر * از آن سپس كه به كردار سنگ و سندان بود هميشه دستش زى زلفكان خوشبو بود * هميشه گوشش زى مردم سخندان بود بدان زمانه نديدى كه زى چمن رفتى * سرودگويان گويى هزاردستان بود عيال نه زن و فرزند نه معونت نه * از اينهمه تنم آسوده بود و آسان بود همىخريد مى و بىشمار داده درم * به شهر هرچه همى ترك نارپستان بود شد آن زمانه كه شعر ورا جهان بنوشت * شد آن زمانه كه او شاعر خراسان بود كه را بزرگى و نعمت ازين و آن بودى * ورا بزرگى و نعمت ز آل سامان بود بداد مير خراسانش چل هزار درم * ازو فزونى يك پنج مير ماكان بود و له چهار چيز مر آزاده راز غم بخرد * تن درست و خوى نيك و نام نيك و خرد هرآنكه ايزدش اين هر چهار روزى كرد * سزد كه شاد زيد جاودان و غم نخورد